عكس پروفايل اينستاگرام

سپس به ساعتش نگاه كرد. چيزي به دوازده نمانده بود. گفت:" عكس پروفايل اينستاگرا دادگستري تا ساعت يك و دو بازه، همين الان مي ريم." عكس جديد من حرفي نداشتم، دكتر بر سرعت اتومبيلش افزود. بيست دقيقه بعد در برابر ساختماني كه چند مجسمه عدالت و ترازو و شمشير و فرشته به در و ديوارش دانلود عكس حك شده بود توقف كرد، اتومبيلش را در مكان توقف ممنوع پارك كرد. مي گفت چاره اي نداريم. با عجله وارد ساختمان دادگستري شديم، نخست از متصدي اطلاغات سراغ قاضي مختار همايون را گرفتيم، اظهار بي اطلاعي كرد. از او راهنمايي خواستيم ، ما را به قسمت كارگزيني امور كاركنان هدايت كرد. زماني كه به ان قسمت رسيديم، با پرس و جو بالاخره ما عكس حرفه اي را به فردي به نام آقاي عرب معرفي كردند. مردي بود حدودا چنجاه و خورده اي ساله. مي گفتند تمام قضات و بازپرسان و حتي كاركنان عادي را مي شناسند. دكتر خودش را معرفي كرد و كارت پزشكي اش را به او نشان داد تا اقاي عرب موقعيت اجتماعي او را بداند و ما را از سر باز نكند، سپس مطلبش را مطرح كرد. آقاي عرب بعد از چند لحظه گفت در بين سايت عكس hd قضات و بازپرسان كسي را به نام مختار همايون نمي شناسد. سماجت دكتر موجب شد او فهرست كاركنان را در اختيار ما بگذارد. هر چه بين آن همه اسامي گشتيم، چنين نامي پيدا نكرديم.

عكس hd

آقاي غرب گفت:" حتما اشتباه مي كنين و چنين شخصي در دادگستري نيست. شايد ايشون در وزارتخانه اي مسوول امور حقوقي باشه. هر حقوقداني كه حتما در دادگستري مشغول به كار نيست."

خلاصه مغموم و نااميد به مطب دكتر برگشتيم. او زنگ زد تا برايمان ناهار بياورند. تازه يادم امد صبحانه هم نخورده ام. با رغبت و بدون رودربايستي عكس hd با دكتر قاسمي كه سعي داشت همان روز مرا از بلاتكليفي بيرون بياورد، ناهار خوردم. سپس مرا تنها گذاشت تا سري به بيمارستان بزند. در اين فاصله با حوصله آلبوم عكس هاي پدر و مادرم را ورق زدم، در تمام عكسها لبخند روي لبانشان بود.

عكس نوزادي خودم را در حالي كه روي زانوي پدرم بودم و او در كنار مادرم نشسته بود، بيشتر توجهم را جلب كرد. هر چه بيشتر به عكس ها نگاه مي كردم، بيشتر دلم اتش مي گرفت.اينكه شيراري ها، به خصوص مدير مدرسه ادعا مي كردند شباهتم به پدرم زياد است، حقيقت داشت. فقط چشم و ابرويم را از مادرم به ارث برده بودم. دكتر از راه رسيد. ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود. دكتر گفت كه گذشته از دوستي، پدرم به گردن او حق داشته است و نظر به اينكه من در اين شهر غريب هستم و راه به جايي نمي برم، صبر مي كنيم تا منشي اش بيايد و دكتر از او بخواهد به بيمارانش زنگ بزند و وقت آن روزشان را به فردا موكول كند، بعد با هم مي رويم.

به او گفتم كه نمي خواهم مزاحمش شوم، سايت عكس باحال اما گفت فكري به خاطرش رسيده كه حتما بايد انجامش دهيم. سپس حرف بين حرف آورد و از من خواست بيشتر در مورد حادثه اي كه براي مادرم رخ داد، حرف بزنم. خلاصه تا ساعت چهار و نيم كه منشي اش از راه رسيد در مطب بوديم. آنچه را قرار بود به منشي اش سفارش كرد و سپس مطب را ترك كرديم. نمي دانستم مرا كجا مي برد. وقتي سوار اتومبيلش شديم گفت: "دلت مي خواد سر قبر پدرت بري؟"
گفتم: "خيلي، اما اون طور كه مادرم در خاطراتش نوشته، مثل اينكه از خونه اي كه امروز رفتيم خيلي دوره."
گفت: "پياده كه نيستيم، پسرم. راستي مي دوني منم يه پسر دارم به اسم بابك؟ دو سه سالي از تو كوچكتره. يه دختر هم دارم كه اول مهر تازه مي خواد بره مدرسه."
براي اين كه من هم حرفي زده باشم، پرسيدم: "اسم دخترتون چيه؟"
گفت: "بيتا."
گفتم: "خواهر ناتني من اسمش بهاره، اونو خيلي دوست دارم."
دكتر سعي كرد با جملاتي اميدوار كننده مرا عكس دختر به آينده خوشبين كند. مي گفت آدمهايي كه در دنيا سرشناس و مشهور شده اند، در كودكي و نوجواني و جواني رنج بسيار برده اند. از آدمهاي مشهوري نام برد كه خيلي بيش از من سختي كشيده بودند.
خلاصه بعد از طي مسافتي طولاني به ميداني رسيديم كه دكتر گفت به آن منطقه مي گويند شاه عبدالعظيم كه نام تاريخي آن شهر ري است كه در كتابها خوانده ايم. از خياباني كه به ميدان ختم مي شد، به مكاني باغ مانند رسيديم كه حصار داشت. آنجا به ابن بابويه معروف بود و قبر شيخ صدوق در آنجا قرار داشت. دكتر مي گفت پدرم در اين مكان دفن شده است و گاهي كه دلش مي گيرد، با مادر و همسرش سري به آنجا مي زند. قبر پدربزرگش هم آنجا بود.
گويي به ديدن پدرم مي رفتم. حالت عجيبي داشتم. دكتر اتومبيل را در گوشه اي پارك كرد و به اتفاق وارد قبرستان ابن بابويه شديم. عده اي در حال رفت و آمد بودند و از فاصله اي دور صداي قرآن خواني مي آمد. از حاشيه ي قبرها قدم برمي داشتيم. هر لحظه هيجانم بيشتر مي شد. دكتر كمي به ذهنش فشار آورد و نگاهي به اطراف كرد. گاهي به چپ مي رفتيم و گاهي به راست. به جايي رسيديم كه با نرده هاي آهني حصار شده بود و سقفي از شيرواني داشت. داخل حصار آهني سقف دار چند قبر ديده مي شد. آنجا دري كوچك با قفلي كشويي داشت كه براحتي با فشار عكس دست باز و بسته مي شد. دكتر در را باز كرد و داخل شديم. سه قبر آنجا بود كه روي ورقه اي فلزي بالاي نرده ها نصب بود، جمله اي نوشته بود كه دلم را پايين ريخت:"مقبره ي خانوادگي محمد حسن خان همايون". دكتر به قبر پدرم كه حدود نيم متر ارتفاع و سنگي به بلندي دو متر داشت، اشاره كرد. بي اختيار زانوهايم شل شد و كنار قبر پدرم نشستم. روي آن نوشته شده بود: مرحوم دكتر بختيار همايون كه در تاريخ 25/3/1333 بر اثر تصادف جان به جان آفرين تسليم كرد. تاريخ تولد پدرم 1302 قيد شده بود. كرخ شده بودم. يكمرتبه بغضم تركيد. حتي زماني كه مادرم را دفن مي كردند، به اين اندازه گريه نكرده بودم. دكتر مرا دلداري مي داد و سعي داشت ساكتم كند. بالاخره مرا از روي قبر بلند كرد و كنار شير آبي كه در آن نزديكي بود، آبي به صورتم زدم. سپس به اتفاق به دفتر متوفيات ابن بابويه رفتيم. دكتر خودش را معرفي كرد و پرسيد در مورد بازماندگان محمدحسن خان همايون چيزي مي داند يا نه. به مردي مسن تر معرفي شديم. مشكل ما را پرسيد، سپس سري به علامت تأسف تكان داد و گفت: "خدا بيامرزه پسرشو. حدود هفده سال پيش تصادف كرد. چه قيامتي به پا شد. الآن بجز خود محمدحسن خان همايون و پسرش، برادرش محمدحسين خان هم اونجا دفنه. جاي چهار قبر ديگه هم در اون مقبره هست كه خدا نصيب نكنه."
دكتر پرسيد: "آيا كسي براي فاتحه مياد؟"
"مرد گفت:"بله،بله، خانم شوكت الزمان رو كاملاً مي شناسم. بچه هاشم خيلي به اينجا ميان و مارو بي نصيب نمي ذارن. خونواده اي دست و دلبازتر از اونا سراغ ندارم."
كمي دلگرم شدم. دكتر مبلغي كه متوجه نشدم چقدر بود به مرد داد. او هم تشكر كرد و گفت: "هر امري باشه،در فرمانبرداري حاضرم."
دكتر پرسيد، چه زماني خونواده ي اين مرحوم به اينجا سر مي زنن؟"
مرد گفت: "معلومه ديگه. بيشتر شبهاي جمعه و گهگاهي هم ايام بخصوص، مثل اعياد."
وقتي از او خداحافظي كرديم و بيرون آمديم،دكتر گفت: "بهترين راه براي پيدا كردن اقوامت اينه كه هر شب جمعه به اينجا بياي. درضمن منم تلفني با دوستاي دوره ي دانشكده كه پدرت رو هم مي شناختن، تماس مي گيرم. مسأله ي بغرنجي نيست. تا وقتي خويشاوندانت را پيدا كني، مي توني تو خونه ي من بموني."
تشكر كردم و گفتم: "در هتلي كه هستم خيلي راحتم. انقدر عقلم مي رسه كه شما درگير كارتون هستين. امروز هم كه وقتتون رو به من دادين، بي اندازه سپاسگذارم."

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهناز | ۲۴ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۳:۴۵:۳۳ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |